کتاب برای اهل کتاب چونان فرزند دلبند و ناز پرورده است، که از گاه خرید تا آوردنش به خانه، چون کودکی گریز پا او را در بغل می گیرد تا از چشم ناپاک به دور باشد. و چون به خانه آمد، چشم و دل اهل خانه روشن می شود به ویژه آن که اهل خانه نیز اهل کتاب باشند وگرنه آنجا هم باید از چشم نااهل دور داشت.
کتاب برای دوستدار کتاب به مانند گل برای باغبان است که همیشه او را نگهبان است و تیمارش می دارد. و کتاب برای بسیاری از اهل قلم و پژوهش به سان فرزند یک دانه و دردانه است که ممکن است به اندک بادی بیمار شود. دوستی را می شناسم که کتابهایش را پس از خریدن، نخست با نایلون جلد می کند و به آرامی آن را در قفسه می نهد و برای دور ماندن از میکروب وگرد و خاک، بر روی تمام قفسه هایش پرده می کشد.
بی گمان عزیزترین کتاب، کتابی است که پس از سالها جستجو در شهرها و کتابخانه های گوناگون فراچنگ می آید. هنوز که هنوز است او از پس سی سال در آرزوی دست یابی به کتابهای مرجع و پایه روز شماری می کنم.
و دردناک ترین خبر برای اندیشمندان، سوختن کتابخانه ها، موریانه خوردن کتابها به ویژه کتابهای منحصر به فرد خطی است، کتابهای خطی میراث تمدن بشری است. یا چونان چشم خود آن را نگهبان باشید یا به کتابخانه های بزرگ بسپارید.
اهل دنیایم
روزگارم بد نیست
بادبانی دارم ، خورده هوشی ، وکمی بی دردی!
در پی هر تغییر
جهت باد تنظیم کنم
پیشه ام چاپلوسی است
و به شکرانه ی این اقدامم
حال و روزم خوب است
ساز من هم کوک است !
و به هر دورانی
من مدیری دارم ، که بود یار شفیق
هم اضافه کاری
هم به پاداش و به ترفیع کند امدادم
اهل دنیایم
قبله ام شخص مدیر
جانمازم پست است ! مُهرم مهر مدیر
میز سجاده ی من!
من وضو با تپش قلب مدیر می گیرم
در نمازم جریان دارد او
جریان دارد پول
من نمازم را پی تکبیرة الاحرام مدیر می خوانم
پی قد قامت جاه
کعبه ام مجلس اوست
حجر الاسود من صندوق اوست !
اهل دنیایم
پیشه ام چاپلوسی است
گاه گاهی می زنم بر خود رنگ !
تا که حکمم را تمدید کنم
خوب می دانم
کار من بی بادبان ، نقش بر دیوار است
اهل دنیایم
نسبم شاید برسد
به بوقلمون
پیشه ام چاپلوسی است
و به هر عهد و زمان
در پی هر تغییر
آب در این دل من جُم نخورد
---------------------------------------------- محمد امامی
سروده ای که خواهید خواند از ذهن آگاه یک دانش آموز تراوش کرده که متاسفانه نامش را نمی دانم.
این سروده که به خوبی بر تنهایی و مظلومیت و بردباری علی (ع) گواهی می دهد را مناسبت فرارسیدن زادروز این مرد دادگر و دادگستر مهربان و تنها، به همه مردان و زنان آزاده اندیش پیشکش می کنم:
مالک رسید بر در آن خیمه سیاه
تنها سه چار گام، نه این گام آخر است
اما صدای کیست که از دور می رسد؟!
گویا صدای ناله ی برگَرد اشتر است
این ناله خفیف و گرفته از آن کیست؟
من باورم نمی شود کز حلق حیدر است!
مالک رها کن آن سوی میدان و بازگرد
این سو پر از معاویه های مکرر است
امروز پاره پاره ی قرآن به نیزه هاست
فردا سری که قاری آیات پرپر است
تارخ گوش دار کین خطبه ی بلیغ
غم نامه علی ست که اینک به منبر است
حتی عقیل طاقت عدلم ندارد آه!
من یوسفم و کیست که با من برادر است
من یوسفم، تو یوسف بی چاه دیده ای؟
این چاههای کوفه عجب گریه پرور است!
خدایا حالا دیگر صلح وصفا را به سرزمین زیتونهای سبز بیار .
خبر مربوط به مصاحبه اخیر مدير كل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي يزد در مورد وبلاگ نویسان خیلی جالب بود آن را عینا برای یکی از خبرگزاری های فن آوری تهران ارسال کردم ؛ تااینجا مثل همیشه !!! خبرنگار تهرانی در جواب Re: پست الکترونیکی خبر مربوطه این پیام داد: ""جناب آقای ..... درسته که شما نباید کارشناس ادبیات یا خبره خبرنگاری باشید اما این انتظار دارم که تسویه حساب را تصفيه حساب ننویسید"" تا اینجا هم مثل همیشه!!! ؛ به خبر مربوطه در ایسنا مراجعه کردم ؛ البته تاکید کردم خبرمذکور نقل کامل از خبرنگار خبرگزاری دانشجویان بود اینجا هم مثل همیشه !!!
این اشتباه را به وسیله یکی از دوستان به همکاران ایسنا خبر دادم اما انگار نه انگار! البته این دیگر خطای تایپی نیست و باید گفت از عدم آگاهی به نگارش بوده است ؛ لااقل افرادی که مشغول نگارش اخبار سیاسی مشغولند انتظار می رود که کلمات پیچیده را با نگارش صحیح درج کنند اما گویا در الفبای فارسی هم مشکل دارند و اگر تذکری داده شود گله مند می شوند شرایط را در ک کنید! ؛ اینجا هم مثل همیشه!!!
سردبیر محترم خبرگزاری ایسنا؛ بیشتر دقت کنند خبرگزاری ؛ یک منبع رسمی است که نشان از سطح سواد و آگاهی جامعه خبری استان دارد ؛ یادم می آید خبر نگار محترم ایسنا در وبلاگ روزنوشت ؛ وبلاگ ایسنای یزد ؛ در جواب به وبلاگی که خطای تایپی ایسنا را متذکر شده بود نوشته است "" شاید مطلب نویسی در ساعت ۱۱ شب عواقبش همین باشد ولی جدای از آن عذر. ذات وبلاگ نویسی است که وبلاگ به خاطر همین مسائل وبلاگ شد"" شاید وبلاگ نویسی که با غلط نویسی رشد کرده است؛ گویا خبرگزاری دانشجویان منطقه یزد تصمیم دارد با تکرار خطا در تنظیم و نگارش خبر رشد کرده و تازه مثل یک خبرگزاری شود!!!!
البته گله از دوستان این است ؛ اینجا مسئله مربوط به تک تک شهروندان می شوند ؛ وقتی فردی موضوع را متذکر شود حتی عباس آقا سوپری محله ما؛ گویا دوستان نمی خواهند جوابگو باشند و لااقل به تصحیح آن بپردازند اینجا هم مثل همیشه !!!
سالهاست آذر یزدی تک و تنها و بدون هیچ جشم داشتی در خدمت فرهنگ و ادب این مرز وبوم است وی صادقانه و عاشقانه درراه شکوفایی فرهنگ کودکان و نوجوانان گام بر می دارد .ارج نهادن بر کوششهای او کمترین کاری است که از دست ما برمی آید.چند سال پیش نکوداشت وی به همت انجمن آثار ومفاخر یزد وبنیاد ریحانه بر گزار شد .اکنون هم که به همت حوزه هنری یزد سایت آذر یزدی راه اندازی شده باید به تلاش آنها آفرین گفت .
این حقیر هم به کمک دوستان درسال گذشته کتاب نایاب اورا به نام مثنوی بچه خوب چاپ کردیم .اکنون هم در صدد اخذ مجوز دیگر کتاب آموزنده او به نام شعر قند وعسل هستیم .امید که با یاری اداره کل ارشاد یزد هرچه زودتر مجوز آن صادر شود تا نسل اموز هرچه بیشتر با ارزشهای کار آذر آشنا شوند .چنانچه بخت یار باشد قصد داریم در سال جاری .چند کتاب دیگر او ازجمله قصه های ساده را چاپ کنیم.
آذر یزدی به روایت آذر یزدی را در ادامه ی مطلب بخوانید و عکسهای زیبایی از زندگی ساده ی این مرد فرهیخته را مشاهده کنید:
پریشان شود گل به باد سحر
نه هیزم که نشکافدش جز تبر
نمی دانم با توجه به وضعیت کنونی فرهنگ و هنر و آنچه بر سر هنرمندان، نویسندگان و روشنفکران راستین و آزاده اندیش می رود آنها را به گل مانند کنیم یا از آزمودن و سپری کردن و پشت سرگذاشتن ناملایمات گوناگون، پوستشان کلفت شده و باید هیزمشان نامید؟!
"اتمسفرش را دوست دارم. همچنان تطبیق دیدگاه این و آن با سیمایشان برایم هیجان انگیز است.اینکه گاهی دغدغه های پنهان همین آدمها را بی آنکه کلامی بینمان رد و بدل شده باشد، سهیم شده ام و حالا در بین صاحبان همان اندیشه ها نفس می کشم.اینکه فکرهایمان زودتر از خودمان شناخته شده اند.
اینکه آدمهای اینجا را هم می شناسی هم نمی شناسی! دوستش دارم چون هنوز خط قرمزهای اینجا آنقدرها قرمز نیست.هنوز از تقسیم بندیهای آنچنانی خبری نیست و اکسیژن فضایش تا ناخالصی ها فاصله دارد.شاید چون می شود
هنوز توی یک وجب خاک مجاز اختصاصی هم از آسمان نوشت هم از دموکراسی هم از دلتنگی ها و بعد ردپایی از آن به جا گذاشت تا همین جهان حقیقی."(برداشت آزاد)
در این دنیا مجازی فقیر ؛ غنی ؛ دارا ونادار در یک محله در وبلاگ مانند هم با امکانات به مثابه هم ؛ بدون تبعیض؛ تحقیر؛ نژاد پرستی ؛ قوم گرایی و..... هر یک یک خانه مثل هم داریم ؛ اینجا کسی نمی تواند بر دیگری فخر و نخوت بفروشد اینجا مساوات است ؛ اینجا عدالت موج می زد ؛ من ؛ تو ؛ ما ؛ وبلاگستان را دوست داریم ؛ وبلاگستان فضایی است که...........
پسر نوح گفت: اما آنکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آنکه بر کشتی سوار است. من خدایم را لابلای بادهای وزنده و امواج توفنده یافتم. و آنچه که من یافته ام شاید تو لابلای نجواها و سیل اشک رونده ات نیابی.
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دوردست تماشایش کرد. و همچنان منتظر است و سالهاست که از خود می پرسدد : آیا همسریش را سزاوار بودم؟!!
جمله کوتاه بود : خداحافظی با دنیای مجازی !
از امروز تصمیم بر این شد که من دیگر وبلاگ نویس نباشم.خدانگهدار - سعید شهریار
شاید اصرار برای تغییر تصمیم اخذ شده آقا سعید کار صحیحی نباشد چرا که صلاح مملکت خویش خسروان دانند، اما اگر آقا سعید دانستن را حق افکار عمومی بداند طرح دلیل اخذ چنین تصمیمی از سوی وی که حتما فرد دمدمی مزاجی نیست می تواند برای شهروندان دنیای مجازی مفید و قابل بهره برداری باشد.
به هر حال شاید برخی حرفها گفتنی باشد و برای دیگران قابل بهره برداری و شاید حرفهای دیگران در این زمینه بتواند آقا سعید را برای حضور مجدد در فضای مجازی ترغیب کند.
آقا سعید ، نکته ی درخور توجه که حتما از آن غافل نیستید این است که کار شما مثل این است که یک ماهی با تیتر خداحافظی با دنیای آبی در وبلاگش بگوید: از امروز تصمیم بر این شد که من دیگر در آب نباشم! www.mahi.blogfa.ab
البته ما جمله ی ایشون رو در همین پست قبلی یادمون نمی ره که گفت:« اما خب اصل جریان وبلاگ نویسی باید زنده بمونه. بنا براین هم به خودم هم آقای امامی و هم خوانندگان احتمالی بعضی نوشته های من قول میدم که بچه خوبی باشم و مرتب بنویسم»
به هرحال داداش سعید لااقل مثل زیدان یک کله ای، مشتی، چیزی می زدی و از دنیای مجازی خداحافظی می کردی!