شاید دانستن اینکه هر رنگی چه تاثیر ناخودآگاهی بر روحیه و روان ما دارد بد نباشد:
برای لاغر شدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید.
رنگ آبی اشتها را کم میکند!
رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش میدهد!
اگر بیحال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را برگزینید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار
نارنجی استفاده کنید.
رنگ نارنجی بیحالی شما را از بین میبرد.
چنانچه از کم خونی رنج میبرید، میوههای قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف
کنید!
بهتر است آدم های افسرده، لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و چیز های به رنگ زرد را در پیرامون خود داشته باشند.
رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و از افسردگی پیشگیری می کند.
اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را بنفش کنید، یا از چراغ خواب به رنگ بنفش ستفاده کنید.
رنگ بنفش آرامش دهنده و خوابآور است.
و نکته پایانی اینکه:
چنانچه مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید.
رنگ نیلی کمک میکند تا بهتر بیندیشید.
"آقای شوق الشعرا کجایی برادر ؛ مردم کم درآمد و کارگران در بین اتوبوسهای اتوبوسرانی یزد از سردرگمی مردند!! " تنها کلامی بود که به یادم آمد که چرا ایشان نیستند که نقدا نقدی نمایند!!! شاید برایتان سوال است کی و چطوری این کلام به ذهنم آمد! چرا آقای شوق الشعرا که کوچکترین حرکات و سکنات مدیران برجسته استان را رصد نموده و در وبلاگ خود نقدا نقد می نماید ؛ این معضل فراگیر را ندیده و در وبلاگش درج نکرده است!!

اولین روز ماه رمضان ساعت 6 صبح جهت عزیمت به محل مورد نظرم؛ در ایستگاه میدان اصلی حاضر شدم ؛ مثل هرروز اتوبوس خبری نبود و پس از مدتی مشخص شد که حسب کاهش زمان کاری کارمندان ؛ ساعت کاری اتوبوسها به ساعت 6 و 45 تغییر نموده است!! اما مشکل کجاست؟
باید گفت که ساعت کاری رسمی قبلی 6 بود که تا 6 و نیم از اتوبوس خبری نبود حال که 6 و 45 دقیقه اعلام شده محاسبه کنید زمان حضور اولین اتوبوس در محل ابتدایی حرکت! دریک محاسبه از ساعت هفت می گذرد!
به یاد داشته باشیم ؛بسیاری از استفاده کنندگان از اتوبوسهای شرکت واحد یزد آنهم در ساعت اولیه صبح کارگران و قشر کم درآمدی است که نه تنها کاهش ساعت شامل حالشان نشده است بلکه به قولی وبال گردن آنها شده است؛ و اینکه مجبور باشند از خودرو مانند آژانس بهره ببرند خیلی ....
به طور مثال ؛ یک پیرمرد بازنشسته که گویا نگهبان کارخانه ای در اشکذر است می گفت: باید ساعت 7 و نیم سرکارم باشم !! حالا حساب کنید باز اگر از شحنه دربستی هم بگیرد بازهم نمی توانست سر فرصت برسد؛ یا اینکه فردی هم دست در جیب نموده و این ساعت بخواهد یک تاکسی دربست بگیرد؛ پیدا کردنش چیزی شیبه به محال است!!!
اما برایم یک سوال باقی ماند
چرا آقای شوق الشعرا که کوچکترین حرکات و سکنات مدیران برجسته استان را رصد نموده و در وبلاگ خود نقدا نقد می نماید ؛ این معضل فراگیر را ندیده و در وبلاگش درج نکرده است!! شاید آقای شوق الشعرا

رمضان ماه بزرگی است، اگر بزرگ باشیم.
ماه زیبایی است، اگر زیبا باشیم.
ماه انسان سازی است، اگر بخواهیم انسان باشیم.
ماه بخشندگی است، اگر بخشنده باشیم.
ماه رضایت رب است، اگر رضایت دهنده باشیم.
درون خودروي بزرگ همگاني نشسته بودم، روي نشيمن گاه جلوي من دو همشهري ديگر نشسته بودند و با هم گفتگو مي كردند؛ يكي از آنها - كه كمي بعد فهميدم خودش هم راننده است - دل پري از روزگار داشت و از هر دري سخن مي گفت كه من بخشي از تك گويي او را براي خوانندگان كشكول مي نويسم.
گاهي وقتا كه بچه 6 ساله م يه هواپيما رو توي آسمون مي بينه مي گه بابا جاي هواپيماها كجاس؟ چه جوري مي شه سوار هواپيما شد؟ منم بهش مي گم هواپيما مي ره فرودگاه، هر كي مي خواد سوار هواپيما بشه بايد بليط بخره؛ اون مي گه چرا بليط هواپيما نمي خريم و من مي مونم چه جوري بهش بگم بودجه م نمي رسه، حرصم مي گيره، اوقاتم تلخ مي شه مي خوام يه سيلي بهش بزنم تا ديگه از اين چيزا نپرسه! ...
نمي دونم چرا من نمي تونم دست زن و بچه م را بگيرم و با هواپيما برم يه مسافرت درست و حسابي؟
چرا من بايد دو سه شيفت كار كنم و آخرش هم هشتم گروي نهم باشه؟ ...
چرا من نمي تونم ظهر كنار خونوادم باشم و بعد از ناهار زير كولر كنارشون استراحت كنم و سرشبم دستشون را بگيرم و باخيال راحت ببرمشون رستوران، پارك يا سينما؟
چند شب پيش رفته بوديم نمايشگاه مواد غذايي، بچه م گفت بابا ساندويچ مي خوام؛ 4 تا ساندويچ كالباس معمولي گرفتم، شد 3200 تومان! فكر شو بكن آدم بخواد در ماه، 10 شب هم با خونواده ش بياد بيرون دست كم بايد نزديك 40 هزار تومن خرج كنه! مگه حقوق مني كه راننده اتوبوس خط واحدم چقدره؟ قسط و قبض آب و برق و هزار كوفت ديگه م را حساب كن ... آدم به كي بگه؟
بي خود نيست مردم سرخورده و دل مرده شدن...
براي نام نويسي بچه م توي مدرسه گفتن بايد 140 هزار تومن بدي! از اون طرف آقايون چپ مي رن راست ميان توي تلويزيون مي گن امسال مدارس نباد شهريه بگيرن از اين طرف تا پولت آماده نياشه تكليفت بچه ت معلوم نيست؛ حالا اي كاش اين پولايي كه مي گرفتن رو خرج خود دانش آموزا مي كردن.
بيشتر مدرسه ها كه ميري مي بيني تو حياطشون حتی يه تور واليبال، يه سبد بسكتبال معمولي هم ندارن، حياطشون پر از چال چوله س! نمي دونم اين پولا را چيكار مي كنن ... خب بچه بايد يه جايي انرژي شو خالي كنه ديگه...
رسيديم ايستگاه و من بايد پياده مي شدم كه شدم.
¤ ...بار اولی که شنیدم باورم نمی شد. حتی شنیدن آن برایم سخت بود چه برسد به اینکه بخواهم باور کنم. به وبگردی ادامه دادم، اما هر جا که می رفتم، مطلبی و لینکی از این خبر بود. کم کم فیلم مستند آن را نیز پیدا کردم. چند بار فیلم را نگاه کردم. انگار چاره ای جز باور کردن نداشتم. باید می پذیرفتم که یک سردار عالی رتبه مملکت، که بالاترین مقام حفظ امنیت اخلاقی همین آب و خاک هم هست، در حالی که غرق در افتخار اعلام خبر متلاشی ش!دن یک باند قاچاق زنان و دختران خاورمیانه است، به راحتی «خلیج همیشه فارس» را «خلیج ع.ر.ب» می نامد. متاسفانه سردار به قدری صریح این نام را بیان می کند که حتی از دست بابان(مجری خبر) هم کاری برای سرپوش گذاشتن بر روی این قضیه بر نمی آید.
واقعاً متاسفم. برای خودم. برای همه تلاشهایی که برای حفظ نام خلیج فارسمان کردیم. برای همه کسانی که در طول این چند سال، به هر شکلی که می توانستند نام خلیج همیشه فارس را زنده نگاه داشتند. نمی دانستم اینقدر راحت می شود با باورها و داشته های یک ملت بازی کرد و حتی به روی خود هم نیاورد. من نه سیاسی ام نه دوست دارم به این مسئله سیاسی نگاه کنم. هر چند که عین سیاست است.
...اما انگار این روزها آب ها خیلی زود از آسیاب می افتد و آدم ها زود فراموشی می گیرند... این روزها مصلحت به فراموشی و ندیدن و نشنیدن است.
...روزگار غریبی است نازنین!
راستی چرا روز بلاگ انتخاب شده است ؟ 31 اوت روز بلاگ نامگذاری شده. سايتی هم به همين منظور راه افتاده
که البته بخش زبان و کاربران فارسی نداره، گفتم شايد زمانی به همت نزد
یک به یک میلیون وبلاگ نویس ایرانی این قسمت هم راه اندازی شود ؛ در این روز قرار است در اين روز هر وبلاگی 5 وبلاگ جالب رو معرفی کنه که ترجيحا از فرهنگ های ديگه ای باشند يا نقطه نظرات متفاوت از آنها را منعکس کنن. بعد به اين 5 تا خبر بدن، توضيح مختصری در موردشون بنويسن،تگBlogDay2007 رو برای مطلب در نظر بگيرن و به سايت روز بلاگ http://www.blogday.org
لينک بدن.به گفته دست اندرکاران اين سايت، هدف از در نظر گرفتن اين روز، شناخت وبلاگ نويسان کشورها يا حوزه های ديگر و معرفی آنها به خوانندگان وبلاگهاست.BlogDay2006
در مورد 31 آگوست روز جهانی وبلاگ Blog Day بیشتر بداینم !
.................. ادامه را باهم بخوانیم ( فقط کليک کنید) ..................
کاش همه مدیران استان ؛ مانند دکترمحمد صالح اولیا بودند
اولین بار با دکتر محمد صالح اولیا در زمان معارفه اش در سالها قبل آشنا شدم، هنوز هم برایم جالب
است که جزء معدود مدیران استان بود که از نزدیک با وی ملاقات ( مصاحبه) نداشتم! با این حال همیشه اخبار پارک علم و فناوری را دنبال می کردم و دوررادور با وی و فعالیتهایش آشنا بودم.
مدیر خلاق، فرهیخته و کوشایی بود که تنها انتقال پارک به ساختمان اقبال توسط وی می تواند مدیریت و درایت وی را اثبات کند، جشنواره ملی ایده های برتر که هرساله خیل عظیمی از ایده های جوانان و مردم را جمع آوری مینمود نیز از دیگر برنامه ها خاص وی بود که برای مردم کوچه و بازار یک مرکز علمی وتحقیقاتی را نام آشنا نموده بود. با اینهمه در سه ماه گذشته به دلیل استقرار در مرکز رشد با دیگر دستاوردهای مدیریت وی از نزدیک آشنا شدم موضوعی که شاید به دید تیزبین مردم نیامده باشد، گرچه معتقدم مردم خدمات ارزنده و مثبت را به خوبی درک می کنند... .
گزیده ای از گفتگوی روزنامه اعتماد ملی با
استاد جعفر والی
جعفر والی را با نمايشهای غلامحسين ساعدی میشناسيم كه در سالهای 40 و 50 شمسی در «تالار سنگلج» كارگردانی و بازی كرده است. او كه با علی نصيريان، بيژن مفيد و عزتاله انتظامی و ديگران همكار بوده و از سالهای 30 و كودتای 28 مرداد 32 كار تئاتر را آغاز كرده است. پس از انقلاب سالها به كانادا میرود و در آنجا به كار تئاتر میپردازد، تجربه بازی در چند فيلم و سريال ايرانی را دارد. آخرين بازی سينمايی او را همين روزها به نام «پاداش سكوت» در سينماها میبينيم. اين فيلم به كارگردانی مازيار ميری ساخته شده و شنيدهها دلالت بر بازی خوب جعفر والی در اين فيلم دارد. با جعفر والی كه سالهای عمر خود را صرف هنر تئاتر كرده است، درباره وضعيت تئاتر امروز و ديروز گفتوگو كردهايم.

ـ آقای والی الان مشغول چه كاری هستيد؟
جعفروالی: در يك روستا زندگی آرامی دارم و به چند جوان تئاتر آموزش میدهم.
ـ غير از آن چه كار میكنيد؟
جعفروالی: درباره تجربهها و خاطراتم مینويسم. بيوگرافیام را مینويسم. يك نوع بررسی اين 50 سال تجربه كار تئاتر است. زندگیمان همين بوده، غير از اين كار نبوده است
ـ ديگر چه كاری؟
جعفروالی: پس از سالها اخيرا در فيلم «پاداش سكوت» بازی كرده ام كه همين روزها اكران میشود.
ـ فكر میكنم پيش از اين در دهه 60، تا غروب را ساختيد.
جعفروالی: بله، البته آن را تحت حمايت «جهاددانشگاهی» و نه «وزارت ارشاد» ساختم. آن موقع با علی منتظری مخالفتهايی بود، همه پشتپای هم میزديم، گويی هدف زندگی نكردن است.
ـ چند سال است كه به ايران پس از سفر طولانیتان به كانادا برگشتهايد؟
جعفروالی: چهار، پنج سالی میشود.
ـ در اين سالها هميشه پيگير تئاتر بودهايد؟
جعفروالی: بله، مگر میشود ارتباط نداشت.
ـ نظرتان درباره وضعيت تئاتر در يكی، دو سال اخير چيست؟
جعفروالی: از كوزه همان برون تراود كه در اوست. در اين مجموعه آشفته بازار، آن از وضعيت اقتصاديمان، نمیتوانيم استثنائا يك كار فرهنگی درست و حسابی انجام دهيم. اين ناسلامتی و ناسالمی آشكار نيست. وقتی چيزی گران میشود، بلافاصله میفهميد. ولی فاجعه فرهنگی بعدها آشكار میشود. الان ديگر اتفاقی در تئاتر نمیافتد. چون آنهايی كه اهل اين كار هستند، يك جوری يا كنار رفتهاند يا كنار گذاشته شدهاند. مساله هم برای حكومت اصلا جدی نيست. ...
روی ادامه مطلب کلیک کنید