تبليغاتX
يزدســـــــتـان

صبح از خواب بیدار شد ، گیج بود در باره کتاب فروشی هایی که کتاب مذهبی دارن می پرسید. هر چی پرسیدیم چی شده جواب نداد .

 

گذشت تا عصر . عصر که از در خونه وارد شد دیدم دو جلد کتاب دستشه . وقتی نگاه کردم دیدم حماسه حسینی شهید مطهریه .

 

تازه دو ریالیم افتاد . وقتی بهش گیر دادم گفت دیشب آقایی رو در خواب دیدم با چهره ای نورانی مثل سریال امام رضا نواهای اطراف بهم میگفت این امام زمانه ! آقا جلو اومد ابهتش وجودم رو گرفته بود بهم رو کرد و گفت : برو کتاب حماسه حسینی شهید مطهری رو بخون " و بعد از خواب بیدار شدم .

وقتی جملش تموم شد چشماش پر از اشک شد و رفت .

 

این خاطره رو  یکی از نزدیکانم درباره بردارش می گفت ، با خودم گفتم :

 

آن کس است  اهل بشارت که اشارت داند  نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

------------------

محرم اومده بود و هیچ مطلبی متناسب به این ماه عزیز و وقایعش پیدا نکرده بودم تا گوشه ای از وظیفه خودم رو ادا کنم تا اینکه این خاطره یادم اومد.

هر چند نتونستم خودم همه کتاب رو بخونم اما گفتم شاید عزیزی اراده اش از من قوی تر باشه اون رو بخونه و بشارتی از این اشارت نصیبش بشه .

 

سبز و بارانی و حسینی باشید

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:34 توسط محب محققي نژاد |

افسانه دشت نینوا

[ رقيه دوست فاطميها ]

قصه مو با نام مهربونش آغاز مي كنم
گره هاي غصه رو يكي يكي باز مي كنم
مي شمرم ، . . يكي بود . . . يكي نبود . . .
غير از خداي قصه ها ، هيچ كي نبود . . .
اگه كه من نبودم ، تو نبودي ، هيچ كي نبود
يكي بود كه قصه هاي كربلا رو مي سرود . . .
. . . .
گرمي اشعه خورشيد داغ كربلا
تا شعاع تشنگي ، رسيده بود به انتها
دل كربلا مثل يه كوزه خالي شده بود
انگاري تمام آب اون فراري شده بود
ترك كوير لب ها دل به آسمون مي داد
خودشو تو آينه ي دشت بلا نشون مي داد
پرده افق ، نمايشگر نقاشي جنگ
رجزاي شمشيرا ، با غرش شير و پلنگ
بوي سرخ سوختن لباس سبز خيمه ها
رژه صف هاي بي رحم نگاه نيزه ها
. . .
لابه لاي رجز و آتيش و تشنگي و خون
يكي بود قصه مي گفت ، يه ايروني، یه بي نشون
با لباي خشك وخندون خودش قصه مي گفت
غماشو تو دل مي ذاشت ، قصه بي غصه مي گفت
راوي افسانه هاي با شكوه نينوا
اسلم*بن قصه هاي آشناي كربلا
براي كوچيكترا ، حرفاي ناگفته اي داشت
با صداش ، ترك ترك ، روي لبا خنده مي كاشت
قصه هاش براي بچه ها حياتي شده بود
با صداي چيك چيك شمشيرا قاطي شده بود
. . . . .
آخرين قصه اسلم كه به اوج خود رسيد
يه سكوت بي نوا تو دشت ني نوا پيچيد
دست او به گردن يار و به آرزوش رسيد
توي آغوش خودش آفتاب كربلا رو ديد
خنده تشنه بچه ها ، چه بي صدا و سرد
عمرشو داد به تماشاي سكوت اين نبرد
. . . .
رجز غروب خورشيد ، آخرين سرود دشت
انگاري دنبال يك هم نفس تازه مي گشت . . .
. . . .
حالا اون گودال پر حادثه و شيب و بلا
كه شده دفتر خشك قصه هاي كربلا
جا شو باز كرده ميون دل سرسبز بهشت
خدا هم تو سند خودش براي ما نوشت
" قصه اسلم و افسانه دشت نينوا
شده اوج خاطرات كرسي بهشت ما "
. . .
كي مياد سينه به سينه قصه شو بچرخونه ؟
تا كه ياد كربلا تو قصه هامون بمونه !
یزد - دی ماه ۱۳۸۶
----------------------------------------------------------------------------

* اسلم: تنها ایرانی حاضر در دشت کربلا که برای کودکان کربلا تا آخرین لحظات شهادتش قصه گفت و آنها را شاد نگه داشت.


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:40 توسط رقیه دوست فاطمی ها |

زندگینامه نزار القطری  مداح نوحه عربی فارسی «أنا مظلوم حسین»

اجرای نوحه عربی فارسی «أنا مظلوم حسین» در تاریخ 22 دی ماه 1386 در کربلای معلا توسط «نزارزندگینامه نزار القطری  مداح نوحه عربی فارسی «أنا مظلوم حسین» القطری» بوده است که شبکه سوم سیما بعد از اخبار شبانگاهی 24 دی ماه، برای اولین بار آن را پخش کرد مداحی زیبای نزار القطری در تاریخ ۲۲ دی ماه ۱۳۸۶ در کربلای معلی اجرا شده وتاکنون بارها از سیمای جمهوری اسلامی و رادیو پخش شده است. این مداحی که بصورت عربی - فارسی اجرا شده با استقبال گسترده هموطنانمان مواجه شده است. در ادامه  با زندگی نامه مداح نوحه عربی فارسی «أنا مظلوم حسین» نزار القطری و لینک بارگزاری مدیحه و همچنین متن کامل عربی و ترجمه فارسی را برای علاقمندان این نوحه تقدیم می دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:57 توسط محمد حسین تقوایی |