چندي پيش در خبرها اومده بود كه:
1) كلينت ايستوود كارگردان و بازيگر سرشناس آمريكايي در تدارك ساخت فيلميه درباره حضور نلسون ماندلا رييس جمهور سابق آفريقاي جنوبي، در جام جهاني راگبي سال 1995
2) استيون سودِربِرگ كارگردان فيلم ترافيك هم مي خواد فيلمي بسازه درباره ارنست چه گوارا رهبر انقلابي آمريكاي جنوبي بنام آرژانتين كه قراره بنيچو دل تورو (ستاره مكزيكي الاصل هاليوود وبازيگر فيلم هايي مانند ترافيك و 21 گرم) در نقش چه گوارا بازي كنه
3) اليور استون كارگردان به ظاهر ضد آمريكايي هم كه مي خواست درباره رييس جمهور ايران فيلم بسازه (كه البته نفهميديم آخرش چي شد!)
از طرفي زمانيكه فيلم بازي ديويد فينچر رو ديدم با خودم گفتم داستان اين فيلم مي تونه در زندگي آدماي خيلي از جوامع و كشورها اتفاق بيفته يا در حال اتفاق افتادن باشه يا اتفاق افتاده باشه؛ يعني همه شون براساس يك سناريوي از پيش نوشته شده كاملاً حرفه اي و دقيق در گير يك بازي ندانسته و ناخواسته شده باشن!
حالا مي خوام بپرسم
به نظر شما كارگردانا دارن سياسي مي شن؟
يا شخصيت هاي سياسي بازيگرن؟
يا اينكه نه، شخصيت اين جور آدما خيلي دراماتيكه كه مي تونه دستمايه خوبي براي فيلم باشه؟
يا اينكه آدمايي كه بعداً اين فيلما را مي بينن خودشون فيلم مي شن؟
يا كارگردانا مي خوان با زبان فيلم به مخاطبشون نشون بدن كه اونا در زندگي واقعي چه جوري مجذوب و محسور بازي سياست مدارا شدن؟
يا بقيه «يا»ها با خودتون!
۱) ... آيا رسيدن،[رسيدن به خواسته هاي كوچك] يك كارت بيمه در برابر هر نوعْ سوختن است و يك باب دكّان دو دهانه و درآمدي مستمر اما مختصر و چند اثر و آينده يي خالي از شور و شرّ اما سرشار از اطمينان – كه نفرين بر آن اطمينان، نفرين بر روح بازنشستگي. جداً كه اطمينان به آينده، همچون ترياك، انسان را لَش و ذليل و دَني طبغ مي كند و بتدي حقيرترين ها: آويزان، دَلنگان، مطيع، فروتن، سربه زير [همچون گاو و گوسفند]، مؤدب، درويش، قانع، ابله و پوكِ پوكِ پوك ...
۲) ... من هنوز لج مي كنم، هنوز اعتراض مي كنم، هنوز فرياد مي كشم، هنوز مي لرزم و به لُكنت دچار مي شوم، هنوز زير بار نمي روم، هنوز باج نمي دهم و نمي گيرم، هنوز اعتقادْ نمي خرم و نمي فروشم، تسليم نمي شوم، فساد نمي كنم، در يك كار نمي مانم، عادتِ سر به سنگ كوبيدن را ترك نمي كنم، با اراذلْ كنار نمي آيم، با دزد ها دست نمي دهم، با خائنان و خبر چينان سلام و عليك نمي كنم، و هنوز، هنوز، هنوز، هاي هايْ گريه مي كنم، به خدا، درست مثل بچه ها، مثل نوجوانها، و مثل عاشق ها ...
پي نوشت: نوشته هاي درون [] براي خودم است.
بخشي از گفتگوي ميان ابن مشغله و ابوالمشاغل در كتاب «ابوالمشاغل»
نادر ابراهيمي را در زير بخوانيد:
ابن مشغله مي گفت:
راهِ بسيار درازي در پيش است؛ بسيار دراز...
در اين راه طولاني، وقت براي همه كار خواهي
داشت، به قدرِكافي، و اضافه هم خواهي آورد ـ
آنقدر كه نداني با آن چه مي تواني بكني،
و چه بايد كرد ...
پس، خودت را خسته مكن، و از نَفَس مينداز!
ابوالمشاغل مي گويد:
راه، تنها زماني بسيار دراز است كه در ابتداي
آن باشي، يا حتي در كمركشِ آن.
در پايان، به ناگهان، مي بيني كه يك لحظه
بيشتر نبوده است و بسي كمتر از يك لحظه:
يك قدم مورچگان.
در حقيقت، اين كوتاهي و بلنديِ راه نيست
كه مسئله ماست. مسئله، آن چيزي ست كه
ما، در امتدادِ اين راه، براي ديگران كه ناگزير از
پي ما مي آيند باقي مي گذاريم تا كه طي
كردنش را مختصري مطبوع، گوارا، شيرين و
لذت بخش كند.
پس، حق است كه خودمان را، اگر نه براي
ساختن كاروانسراهاي بزرگ و آب انبارهاي
خنك، لااقل براي برپا داشتي يك سايه بان
كوچك، خلق يك بيتْ شعر خوب، روشن كردنِ
يك چراغ ابدي، و يا ضبطِ يك صداي مهربانِ
«خسته نباشي» خسته كنيم،
خسته كنيم و از نَفَس بيندازيم ...
به حق كه چه از نَفَس افتادن شيريني ست
آن و چه خستگيِ غريبي ...
گفته شده كه در دوره مختار السلطنه يكي از حاكمان تهرانِ دوران قاجار، قيمت ماست گران مي شود.
ايشان فرمان به ارزان شدن مي دهند و اندكي پس از آن با لباس و ريخت ديگرگونه راهي بازار مي شود.
جناب مختار در بررسي اوضاع در مي يابند كه دو نوع ماست در بازار به فروش مي رسد!
1) ماست معمولي كه بهايش همان بهاي نخستين(گران شده) است
2) ماستي معروف به ماست مختار السلطنه كه بنا به دستور وي ارزان شده البته بگونه اي كه از يك ظرف ماست 2 ثلث آن آب است!
جناب مختار برآشفته شده و چنان فرمان مي راند كه هر فروشنده ماستي كه آب به ماست هايش افزوده را وارونه آويزان كرده، كمر شلوارش را محكم ببندند و آنگاه ماست هايش را از پاچه هاي شلوارش به اندرون شلوارش سرازير نمايند و تا هنگامي كه آب ماست ها تمام نشده، همچنان آويزان بماند!!
همين كه اين فرمان گوش به گوش مي رسد فروشنده هاي ماست آبي ترسيده و پيش از آن كه ماموران جناب حاكم به آنها برسند خود به حساب خويش رسيده و ماست ها را كيسه مي كنند.
اين بود حكايت تاريخي امروز ما كه از آن به چند پند پي مي بريم؛
يكي از آنها اين است كه گاهي وقت ها وبلاگ مانند ماست است!
آنکه نام کوچکش با حرف پایان عشق آغاز می شد ناگهان زود به پایان رسید!
**********************
در اين مطلب ديدم بد نيست بمناسبت در گذشت روان شاد قيصر امين پور، بخش پاياني شعر « تصويري از گورستان ظهيرالدوله شميران » سروده شادروان مهدي سهيلي را بياورم:
خوشا هجرت از اينجا با دل پاك
كه همچون گُل نهندت در دل خاك
خوشا آنكس كه چون زين ره گذر كرد
به اقليم نكوكاران سفر كرد
خوشا! با عشق حق در خاك رفتن
بدا! پاك آمدن ناپاك رفتن
مدتي است كه اين باور به سرم افتاده كه نبايد تهاجم فرهنگي بيگانگان را جدي بگيريم، براي اين گفته دلايلي دارم:
1- وقتي برنامه به اصطلاح طنزي همانند چارخونه از رسانه ملي پخش مي شود كه در يكي از بخش هاي آن شخصيتي كه يعني هنرمند/ خواننده است، برا ي بدست آوردن پول مجبور مي شود براي تعدادي مرغ در يك مرغداري بخواند و حتي بر سر اينكه ناهار به او داده مي شود يا نه با صاحب كار چانه مي زند تكليف چيست؟
درست است كه اين شخصيت را نمي توان بعنوان يك هنرمند واقعي پذيرفت ولي آيا ديد و هدف تهيه كنندگان و سفارش دهندگان هم همين بوده؟ اين شخصيت در آغاز، چنين پيشنهادي را نمي پذيرد(چون خود را هنرمند مي داند) ولي كمي بعد به خواهش و التماس هم تن مي دهد. آيا اين آب پاكي است كه مسئولان سيما به روي دست قشر هنرمند ريخته اند و با زبان بي زباني و هنرمندانه به اهالي فرهنگ و هنر گفته اند: بالاخره دست به دامان خود ما مي شويد و سفارش هاي ما را انجام مي دهيد.
دقت كه كنيم مي بينيم چندان بي جا هم نگفته اند؛ وقتي كار در سينما سخت باشد و سرمايه گذاري درستي نشود، بازيگران و كارگردانان به تلويزبون روي مي آورند و مجبور مي شوند در توليد فيلم ها و برنامه هايي همكاري كنند كه شايد چندان باب ميلشان يا در شان آنها نباشد.
فيلم هاي سينمايي 90 دقيقه اي توليد سيما را ديده ايد؟ فيلم هاي جشنواره پلس را چطور؟
آيا مي توانيد حضور و بازي افرادي مانند قريبيان يا پسياني(سرپرست گروه تئاتر بازي) را در فيلم هايي به شدت ضعيف (از نظر فيلم نامه و كارگرداني) بپذيريد؟
2- چرا اسفنديار قره باغي (اميدوارم نام و نام خانوادگي اش درست باشد) يكي از خوانندگان خوب كشور، همان كه سرود آمريكا آمريكا مرگ به نيرنگ تو را خوانده بايد كارش به جايي برسد كه تبليغ يكي از آموزشگاه هاي علمي را بخواند: درخت تو گر بار دانش بگيرد...
3- چرا اوضاع بگونه اي شده كه آقايان از هنرمندان – بازيگران و خوانندگان – بعنوان ويترين و جذب كننده مشتري/ مردم براي حضور در جنگ ها بهره مي برند؟
4- آيا اين تهاجم فرهنگي نيست كه در سريال پربيننده اي همچون اغما
امر اين گونه بر بيينده القاء مي شود كه شيطان در بين گروهي از آدم هاي همكار و همراه، تنها به يكي از آنها گير سه پيچ مي دهد!
راستي چرا در بخش پاياني سريال، جناب شيطان براي يك لحظه هم سراغ دكتر ناييني نرفت و او را وسوسه نكرد تا دختر پژوهان را جراحي نكند؟ (ساده انگاري و سطحي نگري؟!)
5- نبايد نگران تهاجم فرهنگي بود چراكه سريال فاخر حلقه گم شده با گروه زيادي از آدم هاي فاخر فخر فخار زاده آمده اند تا تيشه به ريشه اصالت و فرهنگ يزد بزنند! دلم براي چند نفر از دوستاني كه در اين سريال ... اصلآ دلم به حال مدير كل سيماي مركز يزد مي سوزد كه چقدر زحمت كشيده تا مجريان و گويندگان برنامه هاي گوناگون صدا و سيماي مركز يزد با لهجه و گويش يزدي درست صحبت كنند تا شخصيت مخدوش شده اين لهجه ترميم شود و حالا اين سريال همه آن رشته ها را پنبه كرد؛ نمي دانم شايد هم نبايد دلم بسوزد و درست همين بوده كه روي داده!
6- و بالاخره اينكه نبايد نگران تهاجم فرهنگي باشيم چراكه در تازه ترين اقدام فرهنگي و هنري دوستان اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان يزد، هنرمندان نمايش از ورود به خانه نمايش و تالار فرهنگ منع شدند!!!
هنوز چند ماه از قول هاي مدير كل ارشاد مبني بر بازسازي محوطه بيروني تالار فرهنگ و تجهيز اين سالن و باز پس دادن آن به عموم هنرمندان بويژه اهالي تئاتر نگذشته(فراموشي بد دردي است!)
به نظر شما هنگامي كه فرهنگ و هنر شهري اين گونه به باد برود و در آن تخته شود آيا فرهنگ و هنري مي ماند كه بيگانگان بخواهند تهاجمي نسبت به آن داشته باشند؟!
برای کشف اقیانوس های جدید و ناشناخته، باید شهامت ترک ساحل آرام را داشته باشیم،
چراکه این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر!
لئو تولستوی
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شده به عشق / ثبت است برجريده عالم دوام ما
در تاريخ فرهنگ و هنر و ادب اين كشور كم نبوده اند فرهيختگان و انديشمنداني كه در هر زماني و در هر حكومتي، محكوم به گوشه نشيني بوده اند. غلامحسين ساعدي، بهرام بيضايي، احمد شاملو و حتي سروده هاي فرخي يزدي از اين گروه هستند.
دست من و تو بايد اين، پرده ها رو پاره كنه
كي مي تونه جز من و تو، درد ما رو چاره كنه
13 مهر سالروز درگذشت خواننده ي هنرمندي است كه صدا و ترانه هايش در برخي از فيلم هاي ارزشمند تاريخ سينماي ايران، توانست جايگاه شايسته اي در موسيقي پاپ اين مرز و بوم بدست آورد؛ موسيقي فيلم تنگنا ساخته امير نادري از اين نمونه است: فریدون فروغی
شادروان فريدون فروغي در سال هاي پاياني دهه 40 خواندن كارهاي فارسي را به سفارش شخصي تجربه كرد چراكه او پيش از اين زمان با خواندن ترانه هاي فرنگي كارش را آغاز كرده بود. وي در دهه 40 و 50 توانست تنها دو آلبوم خود را در بازار رسمي موسيقي آن زمان منتشر نمايد! اين در حالي بود كه آنقدر ترانه هاي ماندگار و مردمي و دلنشين ساخته بود كه در صورت انتشار به يك مجموعه چشمگير و شنيدني تبديل مي شد، اما داغ گناه مردمي و در عين حال پرمحتوا بودن بر ترانه هاي او، بايكوت مطلق شدن و ممنوع الصدا و تصوير شدن توسط سرمداران و زورمداران وقت چنين اجازه اي را ندادند.
تركه بيداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما
آلبوم هاي نياز و شكست ناپذير دو نمونه از آلبوم هاي فروغي هستند؛ آلبوم نخست به باور روشنفكران و انقلابيون آن دوران بهترين آلبوم فروغي بشمار مي رود و آلبوم ديگر كه در گرما گرم انقلاب در كاستي گردآوري شد و البته به ندرت در اوايل انقلاب شنيده شد به باور خود خواننده، مردمي ترين كار او بوده است.
فريدون فروغي نخستين كسي بود كه ترانه ياردبستاني را براي فيلم از فرياد تا ترور ساخته منصور تهراني اجرا كرد، هرچند پس از او بنا به دلايلي صداي شخص ديگري جايگزين صداي فروغي شد!
دشت بي فرهنگي ما، هرزه تموم علفاش
با آغاز دهه 70 هم دوره هاي فروغي توانستند اجاز انتشار آثارشان را بگيرند اما فروغي همچنان پشت سد دريافت مجوز ماند.
حك شده اسم من و تو، رو تن اين تخته سياه
سرانجام اين هنرمند دلسوخته در 13 مهر ماه سال 1380 چشم بر جهان بست ولي چه باک که:
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
هفته پيش در خبرهاي سينمايي كشور آمد كه فيلم ميم مثل مادر آخرين ساخته شادروان رسول ملاقلي پور براي حضور در اسكار برگزيده شده است.
به نظر من اين گزينش نوعي ترحم و دلجويي توهين آميز براي شادروان ملاقلي پور و خانواده اش بشمار مي رود.
همه اهالي سينما خوب به ياد دارند كه وي در زمان زنده بودن و براي ساخت يا اكران بعضي از فيلم هايش از سوي گروهي با چه مشكلاتي روبرو مي شد!
هنگامي كه مي دانيم فيلم هاي بهتري از ميم مثل مادر وجود دارند - چه از نظر محتوا و چه از نظر تكنيك و ساختار - اين ترحم و دلجويي و اغماض در گزينش فيلم براي راهيابي به اسكار بيشتر ديده مي شود.
ميم مثل مادر يك ملودرام خوب و خوش ساخت است كه در جذب تماشاگر ايراني موفق بود و البته حر ف هايي از جنس حرف هاي ملاقلي پور هم دارد ولي اين دليل خوبي براي فرستادنش به اسكار نيست.
اينجاست كه بعضي ها به دخالت عوامل، سليقه و سياست هاي دولت در گزينش اين فيلم براي راهيابي به اسكار اشاره مي كنند.
متاسفانه دخالت دولت در بعضي جاها همچنان باعث بروز مشكلاتي شده و مي شود و دولتمردان هم دست بردار نيستند!
دخالت دولت در فدراسيون فوتبال و حتي بعضي جاهايي كه ظاهراً به بخش خصوصي واگذار شده از اين نمونه دخالت ها هستند ولي در جاهايي كه بايد دولت خبري باشد، خبري نيست!
در پايان به چند نمونه از نظرات اهالي سينما در باره گزينش ميم مثل مادر براي اسكار توجه كنيد:
عليرضا رييسيان(كارگردان): براي مرحوم ملاقلي پور خوشحالم اما براي سينماي ايران به خاطر اين انتخاب متاسفم.
ابوالفضل جليلي(كارگردان): از اينكه ملاقلي پور به اين بهانه مطرح مي شودخيلي خوشحالم.
فرزاد مؤتمن: سينماي ما در حد و اندازه هاي اسكار نيست.
سه جمله از سه شخصیت اصلی فیلمنامه «سونات پاییزی» نوشته «اینگمار برگمان»
1- ويكتور: بزرگ شدن يعني اينكه آدم ديگر از چيزي تعجب نكند.
( پس خيلي از ما هيچوقت بزرگ نمي شيم، چون توي زندگي و در اين دوره زمونه با خيلي چيزاي تعجب آور روبرو مي شيم)
2- شارلوت: بعضي ها هرگز زندگي نمي كنند، بلكه فقط وجود دارند.
(احتمالاً اون همشهري كه من در مطلب تک گویی یک همشهری در وبلاگ کشکول بهش اشاره کردم به همين دليل كه نمي خواسته فقط وجود داشته باشه، از روزگار گلايه کرده بود)
3- ايوا: اعتقاد به هرگونه محدوديتي، صرفاً ناشي از ترس و تعصب است.
(قابل توجه بعضي از مسئولين و مديران و سياستمداران و برنامه نويسان و قانون گزاران)
شاید دانستن اینکه هر رنگی چه تاثیر ناخودآگاهی بر روحیه و روان ما دارد بد نباشد:
برای لاغر شدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید.
رنگ آبی اشتها را کم میکند!
رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش میدهد!
اگر بیحال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را برگزینید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار
نارنجی استفاده کنید.
رنگ نارنجی بیحالی شما را از بین میبرد.
چنانچه از کم خونی رنج میبرید، میوههای قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف
کنید!
بهتر است آدم های افسرده، لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و چیز های به رنگ زرد را در پیرامون خود داشته باشند.
رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و از افسردگی پیشگیری می کند.
اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را بنفش کنید، یا از چراغ خواب به رنگ بنفش ستفاده کنید.
رنگ بنفش آرامش دهنده و خوابآور است.
و نکته پایانی اینکه:
چنانچه مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید.
رنگ نیلی کمک میکند تا بهتر بیندیشید.
درون خودروي بزرگ همگاني نشسته بودم، روي نشيمن گاه جلوي من دو همشهري ديگر نشسته بودند و با هم گفتگو مي كردند؛ يكي از آنها - كه كمي بعد فهميدم خودش هم راننده است - دل پري از روزگار داشت و از هر دري سخن مي گفت كه من بخشي از تك گويي او را براي خوانندگان كشكول مي نويسم.
گاهي وقتا كه بچه 6 ساله م يه هواپيما رو توي آسمون مي بينه مي گه بابا جاي هواپيماها كجاس؟ چه جوري مي شه سوار هواپيما شد؟ منم بهش مي گم هواپيما مي ره فرودگاه، هر كي مي خواد سوار هواپيما بشه بايد بليط بخره؛ اون مي گه چرا بليط هواپيما نمي خريم و من مي مونم چه جوري بهش بگم بودجه م نمي رسه، حرصم مي گيره، اوقاتم تلخ مي شه مي خوام يه سيلي بهش بزنم تا ديگه از اين چيزا نپرسه! ...
نمي دونم چرا من نمي تونم دست زن و بچه م را بگيرم و با هواپيما برم يه مسافرت درست و حسابي؟
چرا من بايد دو سه شيفت كار كنم و آخرش هم هشتم گروي نهم باشه؟ ...
چرا من نمي تونم ظهر كنار خونوادم باشم و بعد از ناهار زير كولر كنارشون استراحت كنم و سرشبم دستشون را بگيرم و باخيال راحت ببرمشون رستوران، پارك يا سينما؟
چند شب پيش رفته بوديم نمايشگاه مواد غذايي، بچه م گفت بابا ساندويچ مي خوام؛ 4 تا ساندويچ كالباس معمولي گرفتم، شد 3200 تومان! فكر شو بكن آدم بخواد در ماه، 10 شب هم با خونواده ش بياد بيرون دست كم بايد نزديك 40 هزار تومن خرج كنه! مگه حقوق مني كه راننده اتوبوس خط واحدم چقدره؟ قسط و قبض آب و برق و هزار كوفت ديگه م را حساب كن ... آدم به كي بگه؟
بي خود نيست مردم سرخورده و دل مرده شدن...
براي نام نويسي بچه م توي مدرسه گفتن بايد 140 هزار تومن بدي! از اون طرف آقايون چپ مي رن راست ميان توي تلويزيون مي گن امسال مدارس نباد شهريه بگيرن از اين طرف تا پولت آماده نياشه تكليفت بچه ت معلوم نيست؛ حالا اي كاش اين پولايي كه مي گرفتن رو خرج خود دانش آموزا مي كردن.
بيشتر مدرسه ها كه ميري مي بيني تو حياطشون حتی يه تور واليبال، يه سبد بسكتبال معمولي هم ندارن، حياطشون پر از چال چوله س! نمي دونم اين پولا را چيكار مي كنن ... خب بچه بايد يه جايي انرژي شو خالي كنه ديگه...
رسيديم ايستگاه و من بايد پياده مي شدم كه شدم.
گزیده ای از گفتگوی روزنامه اعتماد ملی با
استاد جعفر والی
جعفر والی را با نمايشهای غلامحسين ساعدی میشناسيم كه در سالهای 40 و 50 شمسی در «تالار سنگلج» كارگردانی و بازی كرده است. او كه با علی نصيريان، بيژن مفيد و عزتاله انتظامی و ديگران همكار بوده و از سالهای 30 و كودتای 28 مرداد 32 كار تئاتر را آغاز كرده است. پس از انقلاب سالها به كانادا میرود و در آنجا به كار تئاتر میپردازد، تجربه بازی در چند فيلم و سريال ايرانی را دارد. آخرين بازی سينمايی او را همين روزها به نام «پاداش سكوت» در سينماها میبينيم. اين فيلم به كارگردانی مازيار ميری ساخته شده و شنيدهها دلالت بر بازی خوب جعفر والی در اين فيلم دارد. با جعفر والی كه سالهای عمر خود را صرف هنر تئاتر كرده است، درباره وضعيت تئاتر امروز و ديروز گفتوگو كردهايم.

ـ آقای والی الان مشغول چه كاری هستيد؟
جعفروالی: در يك روستا زندگی آرامی دارم و به چند جوان تئاتر آموزش میدهم.
ـ غير از آن چه كار میكنيد؟
جعفروالی: درباره تجربهها و خاطراتم مینويسم. بيوگرافیام را مینويسم. يك نوع بررسی اين 50 سال تجربه كار تئاتر است. زندگیمان همين بوده، غير از اين كار نبوده است
ـ ديگر چه كاری؟
جعفروالی: پس از سالها اخيرا در فيلم «پاداش سكوت» بازی كرده ام كه همين روزها اكران میشود.
ـ فكر میكنم پيش از اين در دهه 60، تا غروب را ساختيد.
جعفروالی: بله، البته آن را تحت حمايت «جهاددانشگاهی» و نه «وزارت ارشاد» ساختم. آن موقع با علی منتظری مخالفتهايی بود، همه پشتپای هم میزديم، گويی هدف زندگی نكردن است.
ـ چند سال است كه به ايران پس از سفر طولانیتان به كانادا برگشتهايد؟
جعفروالی: چهار، پنج سالی میشود.
ـ در اين سالها هميشه پيگير تئاتر بودهايد؟
جعفروالی: بله، مگر میشود ارتباط نداشت.
ـ نظرتان درباره وضعيت تئاتر در يكی، دو سال اخير چيست؟
جعفروالی: از كوزه همان برون تراود كه در اوست. در اين مجموعه آشفته بازار، آن از وضعيت اقتصاديمان، نمیتوانيم استثنائا يك كار فرهنگی درست و حسابی انجام دهيم. اين ناسلامتی و ناسالمی آشكار نيست. وقتی چيزی گران میشود، بلافاصله میفهميد. ولی فاجعه فرهنگی بعدها آشكار میشود. الان ديگر اتفاقی در تئاتر نمیافتد. چون آنهايی كه اهل اين كار هستند، يك جوری يا كنار رفتهاند يا كنار گذاشته شدهاند. مساله هم برای حكومت اصلا جدی نيست. ...
روی ادامه مطلب کلیک کنید
گفتم: دیگه نا ندارم، دارم خرد می شم، می شکنم
گفت: اولاْ که بازم طاقت بیار، بعدشم اگه خواستی بشکنی مث آیینه بشکن!
گفتم: یعنی چی؟!
گفت: گوش کن ...
نه مثل فنجانی می شکنم
تا در زباله دانی فراموشم کنی
و نه مثل شاخه ای
که بسوزانی و خاکسترم را بر باد دهی
مثل آینه می شکنم
تا هزار تکه شوی!
دیروز عصر باران آمد.
دیروز عصر آن مرد هم آمد، آن مرد در باران آمد، نه! ... باران همراه آن مرد آمد!

دیروز عصر سید محمد خاتمی رییس بنیاد باران، بنا به دعوت موسسه خیریه فرهنگی حضرت جواد الائمه به یزد آمد تا بمناسبت زادروز فرخنده امام جواد(ع) در مسجد حظیره به سخنرانی بپردازد، برنامه این موسسه چهار شب ادامه خواهد داشت، سخنران شب های دوم و سوم حجه الاسلام راستگو و سخنران شب پایانی محمد جواد لاریجانی خواهد بود.
و اما خاتمی،
دیروز عصر گروهی از هنرمندان و شخصیت های یزد در محل ورودی دروازه قران به پیشواز خاتمی رفتند و همین که او وارد شهر شد باریدن باران آغاز شد:
می آمد و چون ستاره نورانی بود
اندر قدمش شام سیه فانی بود
چون ابر پر آب سوی تفتیده کویر
می آمد و دشت عشق بارانی بود
*****************************
خاتمی همان سید سبز قامتِ سبز اندیشِ سبز گویِ خونین دلِ خندان لب، برای مردم و جوانانی که به دیدارش آمده بودند درباره بینش و منش و روش اهل بیت و ویژگی حب به آل ا... سخن گفت.
گفت که مفهوم بیت اهل بیت از چهار دیواری که پیامبر در آن می زیست فراتر است.
گفت که حب اهل بیت علاوه بر معنی دوست داشتن های عاطفی و روزمره معانی دیگری دارد.
گفت که روش بزرگان دین در تعامل با مردم، روش آگاهی بخشی است نه تحمیل!
گفت که حکومت حق هم باید به خواست مردم باشد.
گفت که جمهوری اسلامی یعنی همه چیز متکی به رای مردم است.
و بالاخره گفت که این انقلاب نه با زور که با منطق روی کار آمد.
و در پایان همه به او گفتند که:
خاتمی خاتمی خدانگهدار تو
و
خاتمی دوسِت داریم
و اما چند جمله از رهبر انقلاب:
*دوست دارم اهمیت سینما برای همه آشکار شود
*هر کس باید آنچه را که خودش می فهمد، خودش ادراک می کند و خودش احساس می کند، آن را در هنرش بگنجاند و الا هنر یک چیز مصنوعی خواهد شد
*«انتقاد» که دوستان ذکر می کنند و به تعبیر این دوستمان که می گویند انتقادگر «نق نقو» تلقی می شود، نه، انتقاد نق نق نیست
جشنواره ای که برگزارکنندگان و شرکت کنندگانش امید به تدوامش داشتند
جشنواره ای که ای کاش دومین دوره اش هم برگزار می شد.
در اینجا بد نیست برای یادآوری، مروری داشته باشیم بر جمع بندی پایانی یکی از کلاس های جشنواره سال پیش:
1- وبلاگ نویسی بخشی از سواد دیجیتالی است.
2- وبلاگ آیینه زندگی اجتماعی است.
3- وبلاگ نویسی تمرین دموکراسی است.
4- وبلاگ وسیله ای برای انتشار گنجبنه های دانش، ادب، فرهنگ و دین در سطح گلوبال است.
5- وبلاگ نقطه عطفی در تاریخ تولید محتوا در ایران و بخشی از جنبش نرم افزاری است.
1- زندگی در زمان خود
2- زندگی در مکان خود
3- شناختن بحران های پیرامون خود
4- کمک کردن به مردم جهت بیرون آمدن از بحران (نشان دادن را هکار) و دادن شناخت و آگاهی به آنها
آن هنرمند گرامی راز ارتباط هنرمند با مردم را در مورد سوم و چهارم می دانست یعنی شناخت بحران و کمک به مردم برای خروج از آن.
مغزهای معمولی درباره رویدادها حرف می زنند
مغزهای کوچک درباره آدم ها حرف می زنند
دیروز این جملات که با دست خط رییس سازمان، نوشته شده بود را پشت تکه کاغذی دیدم، از رییس جویا شدم که برای کیست و البته او هم آن را جای دیده و پسندیده و یادداشت کرده بود.
به هر حال مهم نیست که برای کیست، مهم این است که من از خودم خجالت کشیدم که بنا به این دیدگاه بیشتر زمان ها مغز کوچکی دارم یا اینکه مغزم کوچک می شود!!!
کمتر از شاخه های نازک درختان نیستیم
که برای پرنده خسته ی تازه از راه رسیده،
سر خَم می کنند.
اگر من به درد خودم نخورم،
پس چه کسی به درد من خواهد خورد؟
اگر من تنها به درد خودم بخورم،
پس به چه دردی خواهم خورد؟
گردان خوب سینمای ایران ـ را دیدم. فیلمی که باید دیده شود تا آلودگی هایی که در تهران و خیلی دیگر از شهرهای ایران دامان جوانان و خانواده های ما را گرفته دیده شود تا بدانیم که از چه رو مسئولان ما برطرف نمودن مشکلاتی دیگر را در اولویت قرار داده اند!
![]() |
میانه های فیلم بود که دلم خواست فریاد بزنم! البته نه اینکه بخاطر ماجراهایی که درون فیلم می گذشت ـ رنج و سختی که مادر و دختر فیلم از سر می گذراندند ـ احساساتی شده باشم بلکه برای آنچه در بیرون فیلم و در بین ما مردم می گذرد! برای سالن نسبتاْ خالی سینما و برای اینکه می دانستم در همان زمان جلوی سینما جام جم شلوغ است و مردمِ ... مردم ساده و بی خبر ما برای تماشای فیلم یک آدمِ ...؟؟!! صف بسته اند.
البته شاید آنها هم زیاد تقصیری نداشته باشند.
بله آنها تقصیری ندارند چراکه شاید ندانند یا فراموش کرده باشند که همین آقای ده نمکی در زمان دولت آقای خاتمی ...
حتي مي توان گفت كه مظلوميت او هر زمان بيش از پيش مي شود!
زیرا بر این باورم که فرياد اصلي و دغدغه مهم او هنوز آنچنان كه بايد وشايد شنيده و تفهيم نشده و يا نخواسته ايم كه بشنويم و بفهميم و يا گروهي نخواسته اند كه شنيده و فهميده شود!!
فرياد اصلي و هدف مهم حسين از آن سفري كه به شهادت و جاودانگي اش انجاميد پيكار با ظلم و ايستادگي در برابر كساني بود كه مي خواستند به نام دين و اسلام به نان برسند!
حسين جنگيد تا بياموزد كه زندگي با ذلت و خواري را نپذيريم
تا فرياد بزند كه آزاده زيستن است كه ارزنده است
بنابراين گريستن براي كشته شدن حسين، كه شهادتش مي ناميم و آن را افتخار و موهبتي براي هر مسلمان مي دانيم كار بيهوده اي است
گريه كردن براي شهادت حسين وعلي اصغر و علي اكبر و ابوالفضل و ... كه خود آگاهانه گام در اين راه گذاشتند هر چند پسنديده است و هدف اصلي آيين هاي عزاداري و هيئت هاي گوناگون سينه زن نبايد باشد!
مگر خود امام حسين نمي دانست كه با چنين فاجعه ايي روبرو خواهد شد؟
مگر پيامبر از همان زمان نوزادي امام حسين از شهادت ايشان خبر نداده بودند؟
اگر گريه اي هم باشد بايد براي مظلوميت امام حسين باشد كه هنوز ناشناخته مانده و فريادش شنيده نشده و در ميان اين همه عزادار و سينه زن و بعضي مداحان نان به نرخ روز خور تنها تر از زمان خويش است!!
اگر اشكي هم ريخته مي شود بايد براي درس وفاداري ابوالفضل باشد كه هنوز نتوانسته ايم از روي آن مشق كنيم چراكه هستند در بين ما خواهران و برادراني كه خود را عزادار حسين مي دانند و با كردار خود آبروي قابيل را خريده اند!
اگر خاك بر سر مي ريزيم بايد به حال خود بريزيم!
چراكه اگر در يكي از همين مجالس عزاداري، مظلومي كه حقي از او توسط صاحب منصبي ضايع شده، فریاد کمک و یاری سردهد بخاطر ترس از دست دادن پست و شغل و نان بخور و نميري که از تصدق سر دولت به دهانمان مي رسد خفه
مي شويم و ...
آري حسين مظلوم تر از هميشه است چون عزاداري همچون منِ حسين نشناس دارد!
پايان بخش اين نوشتار بخشهايي از نوحه هاي هيئت هاي دو محله از محله هاي قديمي يزد است:
اعصار و قرون خسته ز زنجير كه بشتاب
تاريخ برآورده سر از گور كه درياب
دريا به خروش آمد از اين شور شرر خيز
طوفان و جنون جامه دريدند كه برخيز
رنگ از گل و نور از دل و صدق از همه جا رفت
پرواز به خون خفت و پرستو به عزا رفت
برخيز و ببين آنچه كه ديديم و كشيديم
با نام حسين، آينه ظلم يزيديم
***************
ظلم بر محو عدالت سخت مي كوشد هنوز
ظالم از خون دل مظلوم مي نوشد هنوز
تا عدالت را كند جاويد در عالم حسين
خون سرخش بر نظام ظلم مي جوشد هنوز
گفتم: اوضاع چطوره، خوبه، خوش می گذره؟
گفت: خوبه خدا راشکر ... مي دونی دنيا مثل آينه اس هر جوری بهش نگاه گنی نيگات می کنه!
بهش بخندی بهت می خنده، با خشم نيگا کنی با خشم بهت نيگا می کنه ...
******************
با خودم گفتم راست می گه! بيخود نيس که قديميا گفتن بخند تا دنيا به روت بخنده!
و يادم اومد که الان ما با بيشتر دنيا لج کرديم و ...
راستي ديشب باغ مظفر رو ديدين؟!
شب عيد غدير ... (اول بگم که اين مطلب رو هم نمی خواستم بنويسم چون گمان می کردم يه جور نق زدن می شه!) درون خودرويی نشسته بودم تا من را به مقصد برساند، در راه از ميدان امام حسين(ع) گذشتيم،حضور سربازان و افسران ايستاده دور ميدان زياد به چشم مي زد!
راننده پرسيد: دوباره موتور گيريه؟
گفتم: نه، گمان کنم آماده می شوند برای آيين نور افشانی
گفت: قربون امام علي بشم، چيکار به نور افشانی داريم بجاش پول افشانی کنند!... و سپس جدی تر ادامه داد: به خدا راست می گم اگه خيلی می خوان دل مردم رو شاد کنن دو قلم جنس مورد نياز مردم رو ارزون کنن، مثلاْ بگن گوجه کيلويی ۵۰۰ تومن!
ديدم بنده خدا راست می گويد، گاهی وقتها اين گونه کارها همانند بزک کردن صورت يک آدم بد چهره است. ای کاش می شد بشود که دل ما مردم شاد شود و روانمان آسوده.
هرچه مي گيرم هم از سِروِر است / فايل هاي من درون فولدر است
بايگاني كوچك و كامل شده / همدم من سيستمِ عامل شده
ارتباطم با جهان آسان شده / لينك ها اما بلاي جان شده
فرصت ديدار كوه و دشت نيست / چون دگر وقتي براي گشت نيست
هرزمان مشتاق آهو مي شوم / وارد گوگل و ياهو مي شوم
توي گلدان جاي گُل، تنها گِل است / چونكه تفريحات من در گوگل است
من حقيقي نيستم تقليدي ام / چون به دنبال كپي از سي دي ام
گاه با بعضي كمي چت مي كنم / بعد از آن خود را شماتت مي كنم
كارهايم از سر بي ميلي است / ارتباطاتم هم ايميلي است
دست و پايم خسته و بي حس شده / راه رفتن خارج از اكسس شده
ورزش از برنامه ها كنسل شده / ورزشم ويندوز يا اكسل شده
نام من محدود به پسوورد گشت / جمله هايم مختصر چون وُرد گشت
شعر بنده در همين جا اِند شد / نامه ام با كامپيوتر سِند شد
حرفهايم را همه فوروارد كن / هرچه گفتم سِيو روي هارد كن!
امروز صبح چشمانمان به ديدن برف روشن شد، قدم نرم و فرخنده اش به روي چشم
برف كه مي آيد نمي دانم چرا به ياد يادهاي تلخ و شيرين گوناگوني مي افتم، نوستالژي همه وجود آدم را فرا مي گيرد، هواي قدم زدن با دوست يا محبوبش در برف به سرش مي افتد و ...
مي خواهد با همه دوستانش در همان آن دور هم جمع شوند و از هردري با هم سخن بگويند ...
من در برف به ياد شعر زمستان شادروان اخوان ثالث مي افتم يا دوباره دلم براي دخترك كبريت فروش مي سوزد، گاهي نيزبخش آغازين سروده آرش كمانگير سياوش كسرايي در ذهنم مرور مي شود و كمي بعد به ياد صحنه هايي از فيلمهاي گوناگون مي افتم: صحنه گورستان فيلم مسافران بهرام بيضايي و آدم هاي چتر به سر ايستاده و دو دستي كه به هم نزديك مي شوند و پس مي كشند! يا صحنه اي گنگ و مبهم از فيلم دكتر ژيواگو ساخته ديويد لين كه از درون كلبه و شيشه اي كوچك و كثيف آخرين نگاه هاي دو دلداده رد وبدل مي شود يا صحنه اي از فيلم همشهري كين اثر ماندگار اورسن ولز و برفي كه آن سورتمه كذايي كين نوجوان را مي پوشاند...
اما بيش و پيش از همه من به ياد سروده اي از شادروان فروغ فرخزاد مي افتم:
آن روزها
آن روزها رفتند / آن روزهاي خوب / آن روزهاي سالم سرشار ....
...................................................................................
آن روزها رفتند / آن روزهاي برفي خاموش / كز پشت شيشه، در اتاق گرم،
هردم به بيرون، خيره مي گشتم
پاكيزه برف من، چو كركي نرم،
آرام مي باريد ...
نوشته زیر را بمناسبت دومين جشنواره قصه گويي منطقه 6 كشور كه امروز صبح با پيام استاد مهدي آذريزدي در سالن هلال احمرآغاز شد، به استاد مهدی آذر یزدی تقدیم می کنم.
اين نوشته را نخستين بار در 27 اسفند 76 در آيين جشن تولد ساده و خودماني كه بچه هاي كلاس داستان نويسي حوزه هنري براي استاد مهدي آذر يزدي ترتيب دادند نوشته و خواندم. (ياد آن روزها بخير)
قصه هايي كه با آن زندگي كرديم و بزرگ شديم و امروزه نيز گه گاه كه دلمان مي گيرد در خلوت خود به سراغشان مي رويم و با خواندن چند باره آنها و زنده كردن يادهاي شيرين روزگار كودكي غبار از دل غم گرفته مان مي زداييم.
از اين رو ما اين كتابها را چون جان شيرين دوست داريم و نگهشان مي داريم تا همچون ميراثي گرانبها به فرزندانمان بسپاريم .
با خواندن دوباره كتابهايت به ياد مي آوريم كه چگونه با قصه ها و مثل هايي كه برايمان نوشته بودي بچه آدم بودن را به ما مي آموختي! و چقدر بزرگترهايمان راضي بودند از كتاب خواندن ما، چراكه براي لحظاتي از خير و شر شيطنتهاي كودكانه ما آسوده مي شدند!
به ياد مي آوريم كه در پنج افسانه و ده حكايت، دريچه اي به دنياي بزرگترها پيش رويمان گشودي و به ما فهماندي كه در اين دنياي درندشت حق و ناحق، مرد و نامرد در كنار هم هستند!
تو راه زندگي را به ما نشان دادي، پس به گردن همه ما حق داري چراكه تو اختر فرهنگ و ادب يزدي... نه، تو خورشيد ادبيات كودك ايران زميني.
پدر جان! دلت هميشه شاد، لبت خندان، قلمت روان و پرتوان و خدانگهدارت باد.
(توضيح: عباراتي كهBold نام كتابهاي استاد است.)
چند عکس از بازدید سید محمد خاتمی از دفتر روزنامه اطلاعات، این بازدید دوستانه با نماز و افطار و خوردن کیک و سخنرانی و گپ های دوستانه و شادی و لبخند همراه بود. (عکسها از سایت پانا است)



روز جهاني كودك گرامي باد.
سروده زير كه نمي دانم براي كيست تقديم به همه كودكان بزرگسال - آنهايي كه خصلتهاي خوب كودكانه را در درون خويش نگه داشته اند؛ چيزهايي مانند سادگي، مهرباني و ...
من هنوز كودكم
كودكي كه چشمهايش
ازصداي مبهم صنوبران بُر است
عطر ساده و سپيد دستهايش
سايبان كوچك تمام حرفهاي بي كسي است
من هنوز كودكم
*****
من هنوز كودكم
كودكي كه غصه هايش قد قصه هاي ماه كوچك است
تكيه گاه گريه هاي من هنوز
شانه هاي كوچك عروسك است
در نزديكي هاي عقداي اردكان يزد، شيرزن مهربان و بلند طبعي به تنهايي زندگي مي كند كه نمونه كامل يك انسان وفادار يه سرزمين و عشق و همسر و فرزند است، البته به گفته دوستم سيد حسين پيغمبري آنچه كه اين شيرزن انجام مي دهد چيزي بسيا ر فراتر از زندگي است.
بيگم جان طباطبايي مادر شهيد سيد حسن طباطبايي است كه سال 61 و درسن 16 سالگي به شهادت رسيده و البته بي بي جان 9 سال بعد جنازه فرزندش را در حاليكه بوته هاي گياه در زير بغل و از توي پوتين هاي فرزندش روييده بوده تحويل مي گيرد!
جايي كه بي بي زندگي مي كند نه آب لوله كشي دارد نه برق!
همين كه خورشيد غروب مي كند تاريكي به مفهوم مطلق همه جا را فرا مي گيرد؛ البته كمي پيش از غروب بي بي جان غذاي بزهايش را داده و خروس و مرغهايش را در زير سبد بزرگ چوبي قرار مي دهد و سنگ بزرگي را به روي آن مي گذارد (براي پيشگيري از رسيدن شغال به آنها) سپس به خانه اش برگشته نماز مي خواند، شام مي خورد و به روي پشت بام رفته و آنگاه با سوت زدن و خواندن اشعاري، شغالها و ديگر حيوانات وحشي را از نزديك خانه اش مي تاراند!
عقرب هاي سياه و مارهاي شاخدار كوچك يا به گفته بي بي مار هاي كور از ديگر موجودات زنده اي هستند كه من و دوستانم در دو سه روز گذشته در نزديكي خانه بي بي جان ديديم!
البته درخت گل خرزهره توي حياط خانه و باغ انار و كرت شلغم و چشمه اي آب خنك و قدمگاهي بر بالاي كوه نزديك خانه بي بي جان را فراموش كردم.
بي بي جان دوست ندارد جاي ديگري زندگي كند؛ مثلاً عقدا پيش برادرش يا يزد كنار پسرش يا اصفهان در خانه دخترش!
بي بي جان، گزستان خالي از سكنه را دوست دارد، چون در گزستان خانه اي دارد كه درخت گل خرزهره ی يادگار سيد حسن و بر ديوار انباري اش رد انگشتان سيد گلاب (شوهرش) هنگامي كه به ديوار كاه گل مي كشيده، بجاي مانده است!
«بي بي جان، پير بانوي كوير» نام فيلم مستند كوتاهي است كه من به همراه دوستانم سيد حسين پيغمبري، علي حماسي و احمد صراف،از دوشنبه 20 شهريور تا پنج شنبه 23شهريور مشغول تهيه آن بوديم.
بمناسبت نمایش فیلم به نام پدر:
آن مرد آمد.
آن مرد از جنگ آمد.
پدر امين و اكرم (دارا و ساراي سابق) به جنگ رفت.
پدر امين و اكرم در جنگ مين كاشت.
پدر امين و اكرم از جنگ برگشت.
او از جنگ با سبد آمد.
سبد پدر امين و اكرم خالي است.
دل پدر امين و اكرم پر است.
دوست پدر امين و اكرم به جنگ نرفت اما جيبش پر است.
امين و اكرم مين پدر را درو كردند.
مادر امين و اكرم اشك دارد.
خانواده امين و اكرم جنگ را دوست ندارند.
من هم جنگ را دوست ندارم چون پدر ندارم.
سروده ای که خواهید خواند از ذهن آگاه یک دانش آموز تراوش کرده که متاسفانه نامش را نمی دانم.
این سروده که به خوبی بر تنهایی و مظلومیت و بردباری علی (ع) گواهی می دهد را مناسبت فرارسیدن زادروز این مرد دادگر و دادگستر مهربان و تنها، به همه مردان و زنان آزاده اندیش پیشکش می کنم:
مالک رسید بر در آن خیمه سیاه
تنها سه چار گام، نه این گام آخر است
اما صدای کیست که از دور می رسد؟!
گویا صدای ناله ی برگَرد اشتر است
این ناله خفیف و گرفته از آن کیست؟
من باورم نمی شود کز حلق حیدر است!
مالک رها کن آن سوی میدان و بازگرد
این سو پر از معاویه های مکرر است
امروز پاره پاره ی قرآن به نیزه هاست
فردا سری که قاری آیات پرپر است
تارخ گوش دار کین خطبه ی بلیغ
غم نامه علی ست که اینک به منبر است
حتی عقیل طاقت عدلم ندارد آه!
من یوسفم و کیست که با من برادر است
من یوسفم، تو یوسف بی چاه دیده ای؟
این چاههای کوفه عجب گریه پرور است!
پریشان شود گل به باد سحر
نه هیزم که نشکافدش جز تبر
نمی دانم با توجه به وضعیت کنونی فرهنگ و هنر و آنچه بر سر هنرمندان، نویسندگان و روشنفکران راستین و آزاده اندیش می رود آنها را به گل مانند کنیم یا از آزمودن و سپری کردن و پشت سرگذاشتن ناملایمات گوناگون، پوستشان کلفت شده و باید هیزمشان نامید؟!
... بی گمان هنگام دیدن وبلاگهای گوناگون و سرکشی به بخش نظراتِ (کامنت) یک نوشته یا تصویر (پست) دریافته اید که در این بخش کمتر نوشته ای به چشم می خورد که بتوان آن را نظر (ارزیابی، پیشنهاد یا انتقاد) نسبت به آن نوشته قلمداد کرد. البته این دیدگاه در باره همه وبلاگ نویسها و بازدیدکنندگان از یک وبلاگ درست نیست بلکه تنها چند تن از دوستان در پاره ای از وقتها اینگونه
عمل می کنند؛ گویی متن وبلاگ را نخوانده یا اصلاً ندیده اند!
این در حالی است که همه باور داریم آنچه باعث رشد و پویایی وبلاگ نویسی و نویسندگان وبلاگها خواهد شد همین نظراتی است که هرکدام از ما در بخش نظرات نوشته هایمان دریافت می داریم.
شاید این گونه برخورد، به ویژگی ما ایرانیها بر می گردد که شنیدن درست و کامل را نیاموخته ایم و همیشه دوست داریم تا دیگران شنونده حرفهای ما باشند! (تنها خودمان بگوییم و دیگران بشنوند و بپذیرند)
بیشتر ما عادت کرده ایم هنگامیکه در یک نشست حضور داریم و پیرامون یک موضوع گفتگو می شود پیش و بیش از آنکه صحبتهای دیگران را بشنویم، دوست داریم زودتر نوبت به ما برسد تا بتوانیم حرفهایمان را بزنیم و احتتمالاً خودی نشان دهیم!
مورد دیگری که باید به آن اشاره شود باز هم برمی گردد به بخش نظرات وبلاگها؛ حتماً شما هم تاکنون با نظراتی روبرو شده اید که در بخش نظر تازه ترین متنِ نوشته شده ی وبلاگ، تایپ شده ولی مربوط به متنهای پیشین است!
همین امر باعث شده تا بیشتر ما با نوشتن یک متن جدید، دیگر توجهی به بخش نظرات متنهای پیشین خود نکنیم و شاید هم اینگونه برخورد ما باعث شده که خوانندگان وبلاگ هر نظری که داشته باشند آن را در بخش نظرِ تازه ترین متن، تایپ کنند!
بدیهی است چنانچه دوستان وبلاگ نویس به این هماهنگی و قانونهای نانوشته همگانی توجهی نکنند نتیجه آن به سود جریان وبلاگ نویسی باشد بویژه رعایت این نکته که:
در بخش نظرات پیش از هر چیز نظر خود را درباره متنی که خوانده ایم بنویسیم و سپس چنانچه یاد داشت یا مطلب دیگری داریم را بنویسیم.